Thursday، February 28، 2008

عزادارکوچولوی امام حسین(ع)





پنج شنبه نهم اسفند 1386


سلام فرا رسیدن اربعین حسینی رو تسلیت میگم. امروز خونه مامانی ساره مجلس عزای امام حسین(ع) بود.دختر گل من هم با لباس سیاه توی مراسم شرکت کرد.انشاالله که امام حسین(ع) یار و یاور هممون و مخصوصا بچه هامون باشند. این هم از عکسای امروز.

پ.ن:عروسک توی عکس رو بابایی ساره دو سال پیش توی محرم به دختر کوچولوهایی که توی مراسم بودند هدیه می دادند.من همون موقع یکیشو برای بچه آینده ام برداشتم که حالا به ساره جونم رسیده

Tuesday، February 26، 2008

یک تشکر




سه شنبه هفتم اسفند 1386


سلام میخواستم از مامان آرزو جون مامان آرش وروجک تشکر کنم که ما رو در لیست پیوندهاشون قرار دادند.پسر گلتون رو میبوسم.حالا این چند تا عکس رو از جیگر من ببینید

Sunday، February 24، 2008

از کارهای شیرین دخترم





یکشنبه پنجم اسفند 1386

سلام امروز میخوام از شیرینکاریهای دخترم بنویسم.عزیز دل مامان حالا با دیدن اطرافیان عکس العمل نشون میده میخنده دست و پا میزنه و خلاصه کلی خوشحالی میکنه.دلش میخواد همش پیشش بشینیم و باهاش حرف بزنیم تا بلند بشیم که به کارامون برسیم جیغ میزنه یا از خودش صدا در میاره یعنی بیاید پیشمقربونش برم من. خدا رو شکر که من پیش مامانم اینا هستم اونا خیلی بهم کمک میکنند والا به هیچ کاری نمیتونستم برسم.کار با مزه دیگرش اینه که پستونکش رو در میاره و چون دیگه نمیتونه درست بگذاره دهنش از دسته یا برعکس میکندش توی دهنش و بعد از چند لحظه اونو میندازه و حسابی شروع میکنه به انگشت خوردن.عاشق مولتی ویتامینه و حتی در اوج گریه هم با خورنش آروم میشه و اگه موقع خوابش باشه میخوابه.خلاصه این دختر خانم گل که عشق منه با اومدنش زندگی ما رو خیلی شیرینتر کرده.الهی شکر.حالا این چند تا عکس رو ببینید.

Saturday، February 23، 2008

تولد بابا محمد

عکس شش روزگی
عکس پانزده روزگی
شنبه چهارم اسفند

سلام


دیشب به مناسبت تولد بابا محمدجون(البته یک هفته زودتر)ما خانواده مامان نسیبه را با عمو وحید جون برای شام بردیم رستوران.جای خانواده بابا محمد خیلی خالی بود.اولین باری بود که دخترم در یک جمع خانوادگی در بیرون از خونه شرکت میکردچون ما تا حالا به خاطر سرما زیاد دخترمون رو بیرون نمیبردیم.دخترم خیلی خانم بود و تمام مدت ساکت توی کالسکه اش نشسته بود و مردم رو نگاه میکردبه جاش وقتی اومدیم توی ماشین تا خونه گریه میکرد.شب خیلی خوبی بود.انشاالله عکسهایش را دفعه دیگه میگذارم.حالا این عکسها رو ببینید.

Friday، February 22، 2008

سلام


جمعه سوم اسفند 1386


سلام دوستان خوب من نسیبه هستم مامان یک فرشته کوچولو به اسم ساره که خدا اونو در 24 مهر 86 به من و بابا محمدش هدیه داد.من از زمان بارداری با وبلاگهای بچه ها آشنا شدم و اونارو میخوندمبه همین خاطر تصمیم گرفتم که یک وبلاگ برای دختر خودم ایجاد کنم.از امروز هم کهعزیز دلم 4 ماه نه روزشه به امید خدا میخوام خاطرات زندگیش رو اینجا بنویسم تا یادگاری باشه برای روزی که بزرگ میشه.اینم یه عکس از دختر گلم که الهی مامان فداش شه